dindarloo

حسین دیندارلو

برنامه نویس و طراح وب
خانه درباره من سرویس ها خدمات نرم افزاری وبلاگ

لب مرز عشق

نیاز به شناخت عشق

خیلی وقت پیش یعنی از جایی که بشر متوجه حسی غریزی درون خود شده و این حس نزدش اهمیت پیدا کرده اسم آن را به درست یا غلط عشق گذاشته. تا کنون نسل های اخیر همه استفاده گرِ عشق بوده اند و همه هم بدنبال کشف ولی کسی تعریف کامل و دقیقی از عشق ندارد. برای هرکس یکجور است. و همین هم دلیل ارزشمند و خاص بودنش است. مبهم بودن آن. عجیب است نه ؟ قرن ها استفاده از یک حس درونی مبهم که هنوز کاملا کشف نشده.

عصر استفاده گری یا تفکر ؟

ما در عصری تکامل یافته زندگی میکنیم. جای تاسف است که سهم ما ازین تکامل فقط استفاده کردن است و انسان هایی استفاده گر شدیم، نه متفکر !

چندی پیش مطالعه داشتم در پیدایش ساعت. این که چه شد اهمیت پیدا کرد که دقیقا زمان چیست ؟ کجای تاریخ بود که بشر نیاز به فهمیدن زمان را در خود حس کرد ؟ چه راهی را طی کرد تا به آن رسید ؟

خب الان که پاسخگویی به این سوالات مبحث اصلی نیست ، کوتاه بگویم جرقه ی ساعت را گالیله ی ستاره شناس زد ، آونگ به روی کار آمد ملوانان دریا برای جهت یابی و اندازه گیری مسیر تکاملش دادند و تا قبل ازین که مسوول ترمینال قطار یکی از شهر های آمریکایی برای رفع مشکل تداخل ساعت حرکت قطارها مجبور به هماهنگ سازی ساعت بشود هر شهری برای خودش ساعتی جدا داشت !

خب ببینید این پروسه با این وجود که مشهود بود و ملموس ، به درازای عمر سه نسل در تاریخ به طول انجامید. حتی بعد از مرگ گالیله تحقیقاتش مدتی در کتابخانه خاک میخورد و نزدیک بود گم بشود. شاید صد سال بعد شخصی دیگر راهش را ادامه داد. میخواهم بگویم احساس نیاز میتواند انگیزه ای خاموش نشدنی باشد برای ادامه ی راه. نیاز به شناخت عشق واقعی هم یکی از انگیزه های خاموش نشدنی است.عشق یک تجربه ی غیر قابل انتقال و سفری درونیست که هرکس باید به تنهایی طی کند.

دنیای درون مثل دنیای بیرون مشهود و ملموس نیست و همین زیباییش را دوچندان می کند و شناختش را دشوارتر و آن را ارزشمند تر. به طور کلی هرچه سخت به دست آید ارزشمند هم هست. نمیدانم چند نسل بعدتر از ما تعریفش کامل شود. شاید زمانی که شناخته شود بشر فقط استفاده گر شود. الان هم شده است !

یا شاید کشف و درکش مصادف شود با زوالش ! اما نه. غریزه هیچوقت از بین نمی رود.

لب مرز عشق

تصور کنید روزی را که زیبایی نداشته باشید ، پول نداشته باشید و به طور کلی تمام جذابیت های شما از بین رفته باشد. کیست که باز هم شما را بخواهد ؟ عشق واقعی در شرایط سخت آشکار می شود ، وقتی همه ی ارزش ها از بین رفته و تو هستی و یک جان و این سوال که آیا این جان خالی برای کسی ارزشمند است؟
مادری منتظر تمام شدن مدرسه فرزندش است که ناگهان زنگ به صدا میخورد و صدها کودک زیبا تر از فرزندش را می بیند. قد بلندتر ، شیرین زبان تر ، آراسته تر ، خوش صدا تر ….
اما او نگاهش فقط و فقط به دنبال فرزندش است. یک جان برایش بس است حتی اگر هیچ یک از صفاتی که گفتم نباشد او باز هم عاشقانه چشم به راه یک نفر است.فکر میکنم برای اثبات عشق هم باید به همین نقطه رسید.

لب مرز عشق مردی مثل پدر و زنی در حد و اندازه های مادر ایستاده. قبل از رسیدن به این مرز گذاشتن اسم عشق روی هر حسی فقط یک شوخی اغراق آمیز است.

dindarloo
حسین دیندارلو
بزرگ ترین سرمایه گذاری ، سرمایه گذاری روی خودم بوده و هیچی اندازه ی خودم نتونسته حالم رو واقعا خوب کنه. حتی شادترین لحظه هایی که توسط دیگران به ارمغان آورده شده نمی ارزه به لحظه ای حال خوب که خودم ساخته باشم.